تبليغاتX
سفری به دنیای حقیقی و منطق

سفری به دنیای حقیقی و منطق

روزهاي خوبي داشت برامون شروع مي شد نه براي من بلکه براي هممون ،همون جمعي که داشت کم کم در کنار هم شکل مي گرفت .چون در روزهاي اولي که هنوز به بعضي از خصوصيات اطرافيانت پي نبردي و تازه به شناختي از همديگر رسيده ايد زندگي شيرين تر براي افراده در آن جمع مي گذرد .فرزاد پسري بود با شخصيتي کاملا جدي ولي شوخ طبع که رک گويي او هميشه باعث دردسر مي شد اما قلبي مهربان در سينه داشت که هيچ وقت بد براي کسي نمي خواست.ولي مينا دختري بود فوق العاده احساساتي و لطيف که سادگي در اعمالش به اون شخصيتي دوست داشتني مي داد.اما هومن شخصيتي چند بعدي داشت که کمي هوس ران بودنش اونو به فردي خوشگذرون و شهوت رون تبديل مي کرد اما وفاداري و لارج منشي  اين پسربه حدي بوده که هيچ وقت تا  زمان حال پيوند دوستيمان از هم گسسته نشده.و هميشه در کنارم بوده در همهء لحظات زندگيم ،و برام باقي مونده.
زمان زماني بود براي شناختن و در کنار هم شکل گرفتن ، حالا ديگه در کنار هم ۴ دوست صميمي شده بوديم که به درکي از هم تا حدودي رسيده بوديم .اين که مي گم تا حدودي چون شناخت کامل نبود و در آينده همين شناخت کم باعث بروز حوادثي وحشتناک در روند زندگي هر چهارتاي ما گذاشت که به مرور هر چه جلوتر برويم بازگو خواهم کرد.
يه روز تعطيل تصميم گرفتيم که يه دوري توي شهر بزنيم و يه کم  در کنار هم تفريح کنيم به اين دليل از قبل هماهنگ کرديم که بريم کوهنوري هر چند که من با کوهنوردي ميونهء خوبي ندارم اما فرزاد و هومن که دلشون غش مي کرد براي کوهنوردي منو هم متقاعد کردند که باهاشون برم و مينا هم که دوست داشت اين نقاط تهرون و از نزديک بيبينه او هم با ما همراه شد.قرار شد که صبح زود حرکت کنيم به طرف توچال البته پياده که مثلا براي ناهار به ايستگاه ۱ رسيده باشيم .خلاصه همگي سره اون ساعتي که قرار گذاشته بوديم حاضر شديم البته فرزاد و هومن که در آپارتمان من بودند .فقط مونده بود مينا که خودش و به ما ملحق کنه که اون هم سر وقت خودش و رسوند و حرکت کرديم .ساعت ۵.۵ صبح حرکت کرديم و ساعت ۸ صبح به ورودي توچال رسيديم .
وقتي که به ورودي توچال رسيديم فرزاد و هومن يه سري از دوستان هم دانشگاهيشونو ديدند که اونا بر عکس ما که ۳ پسر بوديم و ۱ دختر اونا  ۲پسر بودند و ۴ دختر که شروع کرديم به حال و احوال پرسي و خوش و بش کردن و بعد با هم همگي به راه افتاديم .من فرزاد و زير نظر گرفته بودم و مي ديدم که چطور دو تا از همون دخترا دورو ورش مي پلکيدند و خودشونو به فرزاد نزديک مي کردند به اين علت که فرزاد چهرهء گيرايي داشت و تو زبون بازي کم نمي آورد .من و مينا هم سرمون تو لاک خودمون بود و با هم صحبت کنان ديگران و همراهي مي کرديم.همونطور که قدم مي زديم و مينا بازوان منو دو دستاش گرفته بود و با هم راه مي پيموديم به اطراف نگاه مي کرد و رو به من مي گفت:وااااي حسام چه مناظر زيبايي حالم جا مياد وقتي که اين مناظر و مي بينم.من که از حرفاش لبخندي رو لبام شکل گرفته بود گفتم:مگه تو مناظر زيبا نديدي که اينقدر برات اين مناظر زيبا جلوه مي کنه؟
مينا که با هيجان به اطرافش نگاه مي کرد گفت: حسام وقتي مدتي دور از وطنت زندگي کرده باشي و بعد از مدتها به خاک وطنت قدم گذاشته باشي حرفم و درک مي کني و ادامه داد: درسته که من در يه کشور اروپايي بزرگ شدم و اونجا هم مناظر زيبا و بديع  کم نيستند اما در خاک وطن خودم وقتي قدم مي زارم و مناظرش و نگاه مي کنم اون يه چيزه ديگس ، خرابه هايش هم برام زيباست .چون ملتي چند هزار ساله در اين خاک پرورش پيدا کرده.من که باز با حرفاش مثل خودش احساساتي شده بودم گفتم: تو  يه جوري وصف مي کني هر چيزي و که من هم مثل تو به همون احساس مي رسم اما چه فايده که اون فرهنگ چند هزار ساله فقط يه اسم و صفته که ما داريم يدک مي کشيم و اثري از اون فرهنگ و تمدن در مردمان امروز به اون شدت ديگر در ميون اين افراد امروز جامعه ديده نميشه.اون که سرش و انداخته بود پايين و فکر مي کرد بعد از اندکي گفت:درست ميشه حسام اول بايد از من و تو شروع بشه تا به ديگر افراد جامعه منتقل بشه بايد من و تو هم رعايت کنيم تا کم کم شکل بگيره اول بايد از خودمون شروع کنيم .تو بايد به حرفهايي که مي انديشي و مي زني اعتقاد داشته باشي و باورش کني تا ديگران هم به باور تو برسند با ديدن تو و اعمالي که از تو سر مي زند.با حرف زدن خالي و گفتن و نصيحت کردن هيچ چيزي به ثمر نخواهد رسيد.
من واقعا از حرفاش به باور مي رسيدم چون خوده مينا به اين باور رسيده بود و همين باور رو هم به من منتقل مي کرد خيلي لذت مي بردم از حرفاش و همش دوست داشتم در اين ميون بيشتر باهاش در اين زمينه صحبت کنم به همين دليل بهش گفتم:چجوري مي تونم به اين باور تو برسم مينا .اون با متانت جواب داد :برو دنبال هر ان چيزي که ميخواي باورش کني يا به باورش برسي ،تحقيق کن و مطالعه و کنکاش .من نمي دونم تو به باور چه چيز مي خواي برسي ولي هر چيزي که هست اول بايد در ذهنت شروع به رشد کنه تا هدفمند بشي .من همونجور که تو صورتش نگاه مي کردم گفتم:تو الان اون لامپ و تو مغزم روشن کردي چون چند وقتي بود که روي حرفات فکر مي کردم خيلي تو اين مدت علاقمند شدم به تاريخ و ديدن اماکن تاريخي و آثار باستاني و اين هدف و باور و از تو گرفتم .اون که حالا دستش تو دستم گره خورده بود و دستم و مي فشرد گفت: حالا واقعا باور کردي يا فقط علاقمند شدي که بدوني.نگاش کردم و گفتم:باورش کردم بهش علاقمند شدم مي خوام در موردش تحقيق کنم.اون که با نگاه معني داري بهم نگاه مي کرد گفت:خب حالا بگو ببينم از آثار باستاي کشور خودت و تاريخ کشور خودت چي مي دوني؟ من که به من و مون افتاده بودم با بريدگي کلام گفتم:خخخخخخب تخت جمشيد و مي شناسم و ييييه يه يه يسري هم از شاهان و سلسله هاي ايراني .اون که باز با لبخند نگام مي کرد گفت:
خوبه ولي کافي نيست و ادامه داد : تو که پدرت از يه خانوادهء اصيل و از تبار شاهان قديم ايرانيه که بايد خيلي بيشتر از اينها از شاهان و سر سلسله هاي ايراني بدوني.من مکثي کردم و گفتم:درست ميگي ولي اگه از خودش بپرسي کامل تمام شجره نامچش و برات ميريزه وسط .اون خندهء کوچيکي کرد و گفت:خب تو چقدر از خودت و  نياکانت مي دوني ؟من ادامه دادم:راستش و بخواي از بس پدرم تکرار کرده که هيچ ميلي به شنيدنش ندارم .اون يه نيم نگاهي بهم انداخت و گفت: خب تو اشتباهت همين جاست که نمي خواي بدوني .اينو فکر کردي که بعدها شايد خيلي از حالا مشتاق تر باشي که از گذشتهء خودت اطلاع حاصل کني و کسي ديگه نباشه که جوابت و بده .من با بي ميلي نگاش کردم و گفتم: هيچ ميلي ندارم که از گذشتهء لااقل خودم چيزي بدونم چون از اين حرفا فقط زجرش برام مونده که چي؟ حسام بايد اسب سواريت خوب باشه که چي ؟حسام تيراندازيت بايد عالي باشه.کي چي؟بايد يکي يا دو زبان زندهء دنيارو حتما بلد باشي و چه و چه وچه که باز بايد  بهترين تحصيلات و داشته باشي در بهترين دانشگاه ها و آخر سر هم که همهء اينها رو که آموختي با يه دختر با اصل و نصب و اشرافي که از يکي از نژادهاي اصيل ايراني است ازدواج کني تا خون شاهان گذشته با نژادهاي آميخته شده با نژادهاي ديگر ناخالص، آميخته نشود.مينا که گوش مي داد و با من همقدم مي شد در ادامهء حرفهاي من گفت: خب حالا پدرت از دختران اصيل ، با نژادهاي اصيل ايراني جايي سراغ داره که براي تو بخواد ازشون خواستگاري کنه؟
من نيم نگاهي بهش انداختم و گفتم: بله .ميون فرزندان برادران پدرم و عموهام من و دو برادرم پسر هستيم و بقيهء فرزندان عموهام دختر هستند و آنها نيز دختران از خون و نژاد اصيل ايراني هستند که يه روزي بايد به عقد و نکاح من در آيند.مينا که حالا از حرفهاي من تعجب کرده بود گفت:اووووو يعني پدرت دختران ديگري و که از نژاد ايراني باشند و اصيل باشند نمي شناسه؟من جواب دادم: چرا مي شناسه ولي صلاح  مي دونه که با يکي از دختر عموهام ازدواج کنم که از اصل و تبارشون آشنايي داره که خيالش راحت تر باشه.اون ادامه داد:تو خودت راضي به اين کار هستي ؟من نگاش کردم و گفتم:باور کن نه ،اصلا راضي نيستم ولي پدرم راحتم نمي زاره و همين موضوع عذابم ميده .نمي دونم بايد چيکار کنم.نگاهي به صورت مينا انداختم و سکوت بين جفتمون حکمفرما شد ،در همين بين بود که فرزاد و هومن اومدن دورمون و با سر و صدا گفتند:معلوم هست که شما دو ساعت در گوش هم چي ميگيد بابا بچه ها منتظرن بيايين بابا روده کوچيکه روده بزرگر و خورد چي ميگيد دره گوش هم که همينجور بي اختيار سرتونو پايين انداختين و ميرين يه نگاهي به دورو ورتون بکنيد ببينيد کجايين نکنه مي خوايين برين قله رو فتح کنيد.
اونا راست مي گفتند ما آنقدر تو حرفهامون غرق شده بوديم که اصلا مسير بچه ها رو گم کرده بوديم .حالا خوب شد اطلاع دادن بهمون والا پرت و پلا رفته بوديم خلاصه اون روز روزه بدي نگذشت برامون و در کنار هم لذت برديم .شب خسته و کوفته اومديم خونه که البته هومن رفت خونشون که يه سري از جزوات دانشگاهيش و که براي فرداش مي خواست ببره دانشگاه و امادشون کنه  و فرزاد بود که باهام همراه شد و مينا هم از همون جا ازمون جدا شد تا بره خونه خودشون .من و فرزاد خسته و کوفته رسيديم تو آپارتمان و من که خيلي خسته بودم از راه رفتن اون روز رفتم و ولو شدم روي تخت .فرزاد که ديد خيلي خسته شدم اومد و شونه هام و يه ماساژ حسابي داد من که حال مي کردم از ماساژ دادنش گفتم:جااااان آخيش چه حالي ميده و ادامه دادم:پدر سوخته از کجا اينقدر خوب ياد گرفتي ماساژ بدي.اون که همچنان داشت شونه هامو نوازش مي کرد گفت:نا سلامتي يه عمر شونه هاي اينو اونو گرفتم مي خواي ماساژوره خوبي نباشم.و ادامه داد:بي شرف تو چه خبرت بود امروز سر تو سره مينا خانوم داشتين مينا خانومو مي خوردين.
من که هوس کرده بودم يه کم سر به سرش بزارم گفتم:حالا مينا رو ولش کن بيچاره داشت در مورد ايل و تبارم جويا ميشد ولي خودمونيما تو کوه عجب تيکه هايي ميان چه پسرهاي نازين يکيشون عجب قوس کمري داشت با يه باسن خوش فرم .که يه دفعه فرزاد همونجور که داشت شونه هامو ماساژ مي داد دستاش و دور گردنم گرفت و شروع کرد چندتا پس گردني پشت گردنم زدن و گفت:نکبت تو حواست به مينا بود يا پسرهاي ناز .من که زير آماج مشت و لگدهاش داشتم له مي شدم بلند خنديدم و گفتم:هووووو ديووونه خفم کردي خب جلوي ما داشتن راه مي رفتند چشمم افتاد.که اون همونجور که تو هم گره خورده بوديم گفت:من اون چشمات و در ميارم پدرتم در ميارم .من که همچنان بلند بلند مي خنديدم گفتم : خيلي خوبه بيا جفتمون با هم پدر منو دربياريم .اون که داشت منو با متکا چپ و راست مي کرد گفت:پس بگو اقا چرا حيرون شده بود و داشت ميزد به جاده خاکي و براي خودش پيش مي رفت قوس کمره پسره حيرونت کرده بود.من که ديدم الانه که با يه شوخي کار به جاي باريک  بکشه دستهاي فرزاد و گرفتم و پرتش کردم روي تخت و خودم و انداختم روشو يه مکثي رو صورتش کردم و چشمي تو چشش انداختم و گفتم:يه شوخي کردم بابا نميشه باهات شوخي کرد، خنگول خان اشکول ،تو اخه پسري و جلوي ما ديدي که باور کردي حرفامو و ادامه دادم:تو که مي دوني تو قلبم اسمت حک شده پس ديوونگي نکن. و رفتم و لباش و بوسيدم و گردنش و گاز گرفتم و دره گوشش گفتم:تو که مي دوني دوستت دارم يالا پاشو که بازوهام داره انتظاره قوس کمرت و ميکشه که در بر بگيرتش .اون که با لبخند شيطنت آميزي نگام مي کرد گفت:فکر کردي پسر ،اسکلم اگه واقعي بود که هيچ وقت نمي بخشيدمت و اروم دره گوشم گفت:ديووونتم خودت اينو خوب مي دوني و ادامه داد: صبر کن الان ميام نخوابيا مي خوام تا صبح تو دوتا بازوهات فشارم بدي .منم نگاش کردم و گفتم :زود باش ديوونه که ديگه صبر ندارم .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 16:3  توسط حسام 

با سلام مجدد خدمت خوانندگان و دوستان عزيزي که اين حقير و در طول اين مدت همراهي کردند و مشوقم بودند .به اميد خدا تصميم گرفتم دوباره خاطراتم و ادامه دهم و تا به آخر خاطراتم پيش بروم اين هم باز به اين دليل که دوستان در بحثي باعث شدند که من بعضي از خصوصي ترين روشهاي و رفتارهاي زندگيم و بازگو کنم که در ذهنشان شايد بخوبي ننشسته باشد شخصيت فردي من اما ادامهء نوشتن خاطراتم اين نيست که بخواهم آنها را به خود متقاعد کنم که اين روش من درست هست فقط مي خواهم با بازگو کردن ادامهء خاطراتم آنها را تا حدودي به درکي از خود برسانم و تجربياتي که در طول اين مدت به دست اورده ام را با آنها تقسيم کنم تا شايد اگر آنها هم در طول زندگي دچار اين مشکلات از اين دست افتادند با خواندن خاطراتم متوجه شوند که اونها فقط نيستند که با اينگونه مشکلات دچار شدند و بتوانند با خواندن خاطراتم و تجربياتم آنها نيز بر همين مبنا بر مشکلات خود فايق آيند .من خود هر آنچه که در قلبم ساليان سال است سنگيني کرده است خود مي خواهم که به بيرون برزيم تا آسوده و راحت گردم.
خاطرات هر شخص نشان دهندهء رفتار ،افکارو احساس اوست که شخصيت نويسنده اش را منعکس مي کند .در اين مدت با نوشتن خاطراتم بسيار از طرف خوانندگاني تشويق و از طرف خوانندگاني ديگر دچار حمله هاي شديد و نقدهاي تندي شدم.با خودم فکر مي کردم کاش از اول اصلا خودم و با نوشتن خاطراتم دچار اين بحرانها نمي کردم ولي حال اين فکر در ذهنم هست که چون اينکار را انجام داده ام تا آخرش هم بايد پيش بروم که اين کار را هم خواهم کرد .از امروز به بعد سعي مي کنم به طور منظم خاطراتم و بنويسم و به پيان برسانم در ۴ شعبه که اگر دوستان به مشکل فيلتر برخوردند از شعبهء ديگر خاطراتم را دنبال کنند.اگر پيام گيرم و هم فعال نکردم به اين دليل است که تا آخر خاطراتم دوست دارم خوانندگان فقط شنوده باشند و خاطراتم را بشنوند .پس به اميد خدا شروع مي کنم به نوشتن حاضضضضضضضرررررين بزن بررررررررررييييييييييم.



 
http://keykavos.blogfa.com
http://keyykkavos.blogspot.com
http://keykavos.mihanblog.com
http://keykavos.blogsky.com





***************************************************************

***************************************************************

پس از گرفتن يه دوش صبحگاهي که هميشه باعث شاداب شدن روح و روانه، از حمام خارج شديم فرزاد که موهاش از من بلند تر بود و خشک کردنش هم وقت مي گرفت شروع کرد با حوله موهاش و خشک کردن  و همينطور که موهاش و خشک مي کرد نگاهش تو نگاهم بود و خطاب به من گفت: حسام ميخوام يه پيشنهاد بهت بدم قبول مي کني.من که داشتم تن و اندامم و با حوله خشک مي کردم جواب دادم: بايد ببينم چه پيشنهادي تا ندونم که نمي تونم چيزي و قبول کنم و به کسي قولي بدم.اون که از خشک کردن موهاش دست کشيده بود و داشت مثل من تنش و خشک مي کرد گفت: ما مي تونيم يه زندگي خوب و در يکي از کشورهاي اروپايي شروع کنيم تو که از لحاظ مالي مشکل نداري راحت مي تونيم از طريق همين گرايشمون اقدام کنيم و در آلمان يا انگلستان يا هلند يا يه کشور ديگه مثله کانادا از اين راه اقامت بگيريم و با آرامش در کنار هم زندگي کنيم و ادامه داد: اينو که مي گم ازش اطلاع دارم فقط بايد بريم به يکي از سفارتخانه هاي يکي از همين کشورها و درخواست بديم بعد اگر موافقت کنند که سريع با اين گرايشي که ما داريم حتما هم موافقت مي کنند چون مي دونند که در اين کشور جونمون در خطره يه وقت بهمون مي دن و ازمون سوال و پرسش مي کنند و يه معاينه هم ازمون مي کنند و بعد از مدت زمانه کوتاهي اقامتمونو در يکي از همين کشورها بهمون مي دن .اون وقت مي دوني چي ميشه ؟يه زندگي راحت اونور آب برامون محيا ميشه و ديگه اونجا راحتيم نه کسي ميگه چرا دستتون تو دست همه نه کسي بهمون ميگه چرا با هم دو تا همجنس تو يه خونه زندگي مي کنيد و  نه نگران اين هستي که هر لحظه چه اتفاقي ميوفته.
من که تا اون لحظه حرفاش و گوش مي دادم  و نگاش مي کردم گفتم: تو چقدر دلت خوشه فرزاد مگه به اين آسونيه ؟بعدشم تو اينجا هم خوشبختيم .ما آدما هيشه خوشبختي و اون دوردستها مي بينيم اما قافليم که بابا خوشبختي همين بغل دستمون نشسته. فقط کافيه که درکش کني .تو شايد ندوني که پدر من چه اخلاقي داره چون اگه يه روز هم به آخر عمرش رسيده باشه هر جاي اين دنيا که باشم مياد و اگه بفهمه که من همجنسگرام با يه گلوله خلاصم مي کنه چون خودش و از يکي از خانواده هاي نجيب زادهء شاهنشاهان قديم ايراني ميدونه  اگر متوجه بشه که اين گرايش و دارم  و باعث ننگ خانوادگي ميدونه اين گرايش و اگر در يکي از پسرانش ببينه حتما مياد و خلاصم مي کنه .
فرزاد که مي خنديد جواب داد: بابا بي خيال مگه حالا ما مي خواييم به بابات همه چيز و بگيم اون اصلا از کجا متوجه ميشه که ما اونور چه گرايشي داريم و چيکار مي کنيم .من که حالا داشتم موهام و مرتب مي کردم و حولهء سفيد و دور خودم گره مي دادم گفتم: تو پدرم و نمي شناسي اون تا متوجه نشه که من اونور براي چه کاري دارم مي رم هيچ وقت با اين کار موافقت نمي کنه به خصوص اين که هنوز به سنه استقلال نرسيديم.اون که نگام مي کرد گفت: مگه تو ۲۰ سالت نيست .گفتم: چرا ادامه داد خب پس ديگه براي خودت مستقلي .من از آيينه نگاهي بهش انداختم و گفتم:مستقلم اما پدرم روي من نفوذ داره  و به اين آسوني نمي تونم از زير نفوذش خارج بشم تا اين که بعدها از طريق شغلم که باز هم به پدر وابسطه است مستقل بشم.فرزاد که دستي تو موهاش مي کشيد گفت: حالا اينا مهم نيست حل شدنيه وقتي ما رفتيم اونطرف همه اين چيزها هم حل ميشه .و ادامه داد: حالا ببينم حسام تو خودت راضي به اين کار هستي يعني دوست داري اين کار و انجام بديم.
من رفتم کنارش نشستم روي تخت و تو صورتش خيره شدم و گفتم:فرزاد تو به من قول دادي که فعلا اصلا در مورد اين موضوع زياد بحث نکنيم که بعدها بخواييم باعث درده سرمون بشه چون من دوست ندارم که از اين گرايشم کسي ديگه خبردار بشه اونوقت همين آرامشي و هم که الان در کنار هم داريم ديگه همين هم از بين ميره .بعد هم تو نمي دونم ميدوني يا نه که الان مدت چند ماهيه که با دختري آشنا شدم که تقريبا با هم جور شديم يعني کمي به هم متعهد شديم .من نمي تونم اونو به حال خودش رهاش کنم .اون که سرش و گذاشته بود رو شونه هام از روي شونهام برداشت و نگاهم کرد و گفت: ببينم باهاش رابطه جنسي داشتي؟ من مکثي کردم و گفتم: نه هنوز به رابطهء جنسي نريسده.اون که انگار آسوده شده بود از اين جواب من گفت: خب پس مي توني راحت کنارش بزاري چون هنوز باهاش ارتباط جنسي برقرار نکردي.و ادامه داد: يه نصيحتت مي کنم فقط خواهش مي کنم گوش کن سعي کن خودت و ازش دور کني چون هر چقدر نزديک بشي باهاش رابطهء  احساسي قوي تر ميشه و بعد هم منجر ميشه به رابطهء جنسي و سکس اونوقت سخت بتوني از دستش رها بشي دخترا کنه اند بچسبند ديگه کندنشون به اين آسونيا نيست .
من سرم و پايين انداختم و گفتم:فرزاد اين فرق ميکنه از اون دخترهاي آويزون نيست روح پاک و قلب مهربوني داره .اون که از حرف من خندش گرفته بود گفت: همهء پسرها وقتي خر ميشن همين حرفها رو در مورد معشوقه هاي خودشون مي زنند اون قلبه پاکي داره، اون يه چيزه ديگس اما وقتي ازدواج مي کنند کارشون به شش ماه هم نمي کشه .به نظر من تا اولشي يه بهونه اي يه اشکالي ازش بگير و خلاصش کن مثلا بگو اونجا چرا اينو به من گفتي و چرا با اون حرف زدي و سره همين حرفا هي بهونه تراشي کن و بعد هم تماس که گرفت جواب نده و خودتم يه مدت باهاش تماس نگير تا به مرور زمان از ياد هم بريد.اينجوري چون با هم ارتباط جنسي نداشتين زود از ياد هم مي ريد.من که دستام تو موهاي نيمه تر فرزاد بود و نوازشش مي کردم و فرزاد هم سرش رو شونه هام بود گفتم: نمي تونم اينکار و بکنم فرزاد شايد تو مينا رو نشناخته باشي ولي اين دختر روحه پاکي داره و صداقت تو حرفاش موج مي زنه خيلي با من صميميه من هيچ وقت نمي تونم با کسي که اينطور باهام رفتار ميکنه جوره ديگه اي رفتار کنم .فرزاد همانطور که سرش رو شونه هام بود و بازوانم و نوازش مي کرد گفت: تو به من هم فکر کن حسام درسته که بيشتر از چند روز از آشنايمون نگذشته اما باور کن بهت علاقمند شدم .
من تا اين حرف و شنيدم قلبم به يکباره مي خواست از بدنم کنده بشه در حالتي قرار گرفته بودم که نمي دونستم در جوابش بايد چي بگم .دستهام و بيشتر تو موهاش فشردم و سرش و بالا آوردم و تو صورتش ذول زدم و گفتم:فرزاد منم تو رو دوست دارم .و در يه لحظه دوباره لبهامون به هم گره خورد .در همون حالت بوسيدن فرزاد منو داشت ديوونه مي کرد با حرفاش .و لب و گردنم و آماج بوسه هاي خودش قرار مي داد و مي گفت :مي پرستمت ، تو بايد براي من باشي با تمام انژي که داري، دوست ندارم به غير از من کسه ديگه اي تنتو لمس کنه .من که با شنيدن اين حرفها داشتم ديوونه مي شدم و سعي مي کردم احساسش و درک کنم کنترلش کردم و گفتم:فرزاد به همون خداي خالقمون قسم مي خورم که دوستت دارم اما خواهش مي کنم منو درک کن من الان تو شرايته خوبي نيستنم الان از من کاري نخواه که نمي تونم انجامش بدم تو رو دوست دارم اما نمي تونم روي تعهداتم پا بذارم بايد زمان تايين کنه که در آينده چه اتفاقي مي افته من و تو الان در کنار هميم در آينده هم به اميد خدا باز هم در کنار هميم فقط خواهش مي کنم بزار در کنار هم با آرامش قرار بگيريم نه با هيجان و استرس .اون که بازوانم و مي بوسيد و نوازش مي کرد گفت:
هر چي که تو بخوايي هر چي که تو بگي فقط منو از کنارت دور نکن .من که گردنش و صورتش و مي بوسيدم گفتم:باور کن اينکار و نمي کنم به خدا اين کار و نمي کنم فقط خواهش مي کنم بزار اين روابط به همين شکل شيرين باشه و مخفي و ازت مي خوام که ديگه با کسي ديگر هم ارتباط جنسي نداشته باشي.اون که حالا سرش و گذاشته بود روي سينه هاي من و من موهاشو نوازش مي کردم گفت: تو جون بخواه اين حرفا چيه که مي زني من فقط مال توام همه وجودم ماله توه.من که از اين حرفش گريم داشت مي گرفت سرش و بالا آوردم و لباش و بوسيدم و يواشي در گوشش گفتم:مي دوني که ميميرم برات ،براي اون بدن لاغر و تو پرو عضولانيه  نازت ،فقط براي خودمه .و اونم يواشي در گوش من گفت:آره ه ه ه فقططططططط برا خودته فقطططط برا خودتتتتتتتته.


 ادامه دارد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 6:50  توسط حسام 

به زودي وبلاگم در ۴ شعبه up date خواهد شد.اگر هر کدام را فيلتر

شده مشاهده کرديد به شعبهء ديگر رجوع کنيد.اين بار تا اتمام

خاطراتم پيش خواهم رفت و براي هميشه دفتر خاطراتم را خواهم

بست.

  http://keykavos.blogfa.com
http://keyykkavos.blogspot.com
http://keykavos.mihanblog.com
http://keykavos.blogsky.com
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 5:41  توسط حسام