تبليغاتX
سفری به دنیای حقیقی و منطق

سفری به دنیای حقیقی و منطق

دوباره جوانه هاي کوچک عشق مي خواد در قلبم بشکفد اما غافل از اين است که من پيش از اين يکبار به اين درد دچار شدم و همواره سوخته ام و هنوز هم دارم مي سوزم .من ديگر نمي خواهم که عاشق شوم .عشق مانند آبله مرغان نيست که فقط يکبار در طول عمرت بهت هجوم بياورد .همواره هجوم مي آورد و همواره مي سوزاند.من با خودم قسم ياد کرده ام که ديگر عاشق نشوم چون يکبار سوخته ام و خاکستر شده ام و دوباره برخواسته ام .مگر ما انسانهاي اسيره روي زمين چقدر قلبمان طاقت دارد که مدام بسوزيم و قلبمان زير هجوم سم عشق لگد مال شود.
نه ،نه ديگر عاشق نخواهم شد اما باور کن تو را دوست دارم او را هم همچنين آن را هم همينطور ولي ديگر عاشق نخواهم شد  .ديگر عاشق نخواهم شد .خواهش مي کنم مرا درک کن ،خواهش مي کنم. عاشقي فقط همان نگاه هاي پر معنايش زيباست مابقي فقط سوختن است و سوختن و سوختن .شراکت نيز آخرش سرد شدن است و بي ميلي و جدايي .پس بگذار فقط همديگر را دوست داشته باشيم به همان اندازه که وقتي به ياد هم روزي مي آييم در قلبمان زيبايي خاطراتمان شيرين نقش ببندد. اميدوارم مرا بفهمي تا بيشتر در کنار هم دوام بيارييم.
 
ااآآآآآاآآممممممميييييينننننننن

**************************************************

**************************************************






ايمانوئل کانت



ايمانوئل کانت در ۱۷۲۴ در شهر کوينسبرگ در پرس شرقي ،از پدري استاد سراجي به دنيا آمد.تا سن هشتاد سالگي که درگذشت همه عمر خود را عملا در اين شهر گذراند.خانواده اش بسيار ديندار بود،و اعتقاد مذهبي خود او پيش زمينه اي مهم براي فلسفهء او شد.کانت هم مانند بارکلي عقيده داشت ، مباني ايمان مسيحي را بايد نگه داشت.در ميان فيلسوفاني که تا کنون بحث کرديم کانت نخستين کسي است که در دانشگاه فلسفه تدريس مي کرد.استاد فلسفه بود. دو گونه فيلسوف داريم .يکي کسي که براي پرسشهاي فلسفي خود شخصا دنبال پاسخ مي رود.ديگري کارشناس تاريخ فلسفه است اما فلسفه اي ضرورتا از خود ندارد. کانت هر دو بود.چنانچه فقط استادي برجسته و متخصص انديشه هاي فلاسفهء ديگري مي بود ، هرگز چنين جايگاهي در تاريخ فلسفه پيدا نمي کرد ،و مهم است بخاطر بسپاريم که کانت داراي آموزش قرص و استوار در سنت فلسفي گذشته بود .هم با عقل گرايي دکارت و اسپينوزا آشنا بود و هم با تجربه گرايي لاک،هيوم،بارکلي.
عقل گرايان مي گفتند پايه معرفت انسان همه در ذهن است.و تجربه گرايان مي گفتند شناخت جهان همه زاييدهء حواس ماست.به نظر کانت هر دو ديدگاه تا اندازه اي درست و تا اندازه اي نادرست بود.مسئله اي که ذهن تمامي آنها را به خود مشغول داشته بود اين بود که دربارهء جهان چه مي توان دانست .اين طرح کار فلسفي از زمان دکارت به اين طرف هوس و حواس همهء فيلسوفان را ربوده بود .اينان دو امکان عمده پيشنهاد کرده بودند : جهان يا دقيقا همان است که ما با حواس خود درک مي کنيم، يا آن است که به عقل ما مي رسد. کانت گفت: در ادراک ما از جهان هم<حس> دخالت دارد و هم <عقل> اما به نظر او عقليان در ميزان کاربرد عقل ، و تجربيان در تاکيد تجربهء حسي، غلو ورزيده اند .آنچه ما مي بينيم در درجهء اول ادراک حسي پديده هايي است در زمان و مکان .کانت<زمان > را دو صورت شهود ما خواند.و تاکيد ورزيد که اين دو صورت در ذهن ما بر هر تجربه اي پيشي مي جويند.به عبارت ديگر پيش از اين که چيزي را تجربه کنيم، مي دانيم که آن را به صورت پديده اي در زمان و مکان ادراک حسي خواهيم کرد.زيرا عينک عقل را نمي توانيم از چشم خود برداريم.
به مفهومي آنچه ما مي بينيم چه بسا بستگي به اين دارد که در هندوستان بزرگ شده ايم يا در گروئنلند ، ولي به هر حال هر چه باشيم ، جهان را به صورت يک رشته فرايند در زمان و مکان تجربه مي کنيم.و اين چيزي است که از پيش مي توان گفت .کانت اعتقاد داشت زمان و مکان وابسته به حالت انسان است.زمان و مکان بيش و پيش از هر چيز حالات ادراک حسي ماست و نه صفات جهان فيزيکي.کانت مي گفت : تنها ذهن نيست که خود را با چيزها تطبيق ميدهد.چيزها نيز با ذهن انطباق پيدا مي کنند.کانت اين را انقلاب کوپرنيکي در مسئلهء معرفت انسان خواند.منظورش اين بود ، همانطور که کوپرنيک با دعوي خود که زمين به گرد خورشيد مي چرخد و نه برعکس ، انقلابي به وجود آورد ، پندار کانت نيز به همان اندازه تازه بود و با طرز فکرهاي قبلي تفاوت داشت.
عقل گرايان اهميت تجربه را تقريبا از ياد برده بودند ، و تجربه گرايان اثر ذهن را بر ديد ما از جهان ناديده گرفتند.به عقيدهء کانت، حتي قانون عليت ـ که هيوم معتقد بود انسان نمي تواند تجربه کند ـ منوط به ذهن است.کانت ميان (شي ء در در نفس خود) و (شيء در نظر من) تمايز مهمي قائل شد.در مورد اشياء <في نفسه> ما هيچگاه نمي توانيم شناخت قطعي داشته باشيم.ما فقط <نمود> آنها را بر خودمان مي دانيم.از سوي ديگر مي توانيم پيش از هر گونه تجربهء عملي ، چيزي دربارهء نحوهء ادراک ذهن انسان از اشياء بگوييم.
به نظر کانت دو عنصر است که به شناخت انسان از جهان کمک مي کند.يکي احوال خارجي که تا آنها را از راه حواس درک نکنيم نمي توانيم بدانيم .اين را مادهء شناخت مي ناميم.ديگري احوال دروني خود انسان است ـ مانند ادراک حسي رويدادها به منزلهء فرايندهاي تابع قانون خلل ناپذير عليت بدان گونه که در زمان و مکان روي مي دهد.اين را صورت شناخت مي خوانيم.
به عقيدهء کانت چيبزهايي که ما مي توانيم بدانيم حد و حصر دارد .شايد بتوان گفت <عينک > ذهن است که اين حدود را تعيين مي کند.کانت بر آن بود که عقل در وراي فهم انسان به کار مي پردازد.در عين حال ، در طبيعت خود ما هم شور و شوقي بنيادين است که اين قبيل پرسشها را مطرح مي کند. مثلا وقتي از خود مي پرسيم جهان از کجا آمد و دربارهء پاسخهاي مختلف گفتگو مي کنيم عقل به مفهومي به حال تعليق در مي آيد. زيرا مادهء حسي ندارد که به کار اندازد، تجربه اي ندارد که از آن بهره گيرد ،زيرا ما هيچگاه کل عظيم هستي را که خود جزء ناچيزي از آنيم تجربه نکرده ايم. يعني ما ذرهء کوچکي از توپي هستيم که روي زمين قل مي خوريم.بنابر اين نمي توانيم دريابيم توپ از کجا آمده است.ولي ويژگي عقل انسان است که همواره مي پرسد توپ از کجا آمد.به همين دليل از پرسش باز نمي ايستد، و هر چه در توان دارد به کار مي برد تا پاسخ عميقترين پرسشها را پيدا کند.
ولي هرگز به چيز دندانگيري دست نمي يابد .جواب رضايت بخش پيدا نمي کند ، چون عقل قادر به رديابي و نشانه گيري اين هدف نيست.اگر بگويي جهان حتما آغازي در زمان داشته يا بگويي چنين آغازي نداشته است، هيچ يک از اين دوحرف بي معنا نيست.عقل نمي تواند بين اين دو يکي را برگزيند.مي توان ابراز نظر کرد که جهان پيوسته وجود داشته است ، ولي آيا چيزي که هرگز آغازي نداشته مي تواند پيوسته وجود داشته باشد؟در اين صورت ناچاريم نظر مغاير را اتخاذ کنيم .کانت گفت: عقل و تجربه هيچکدام مبناي محکمي براي دعوي وجود خدا نيست.عقل مي تواند بالسويه مدعي وجود خدا و يا منکر وجود خدا بشود.او بعد ديني تازه اي گشود.گفت: آنجا که پاي عقل و تجربه مي لنگد ، خلايي پديد مي آيد که مي توان با ايمان پر کرد.کانت گفت: انتظار نمي رود که بتوانيم بفهميم چه هستيم.شايد بتوانيم بفهميم که گل يا حشره چيست، ولي هيچگاه نمي توانيم خودمان را بفهميم.و از اين دشوارتر فهم کائنات است.
کانت همواره انديشيده بود که تميز حق از ناحق کار عقل است ، نه احساس.در اينجا هم راي عقل گرايان بود که مي گفتند توان تشخيص حق از نا حق ذاتي خرد انسان است.همه مي دانيم چه جيز درست و چه چيز نادرست است ، نه چون که اين را آموخته ايم بلکه چون اين توانايي در ذهن ما وجود دارد.
به گفتهء کانت همه ما <عقل عملي> داريم يعني ، شعوري که ما را قادر مي سازد در هر مورد بين حق و نا حق تمييز قائل شويم.کانت در اين زمينه مثل دکارت که مي گفت انسان <موجود دوگانه > است ، بشر را داراي دو بخش ، نفس و جسم، مي داند.مي گويد ما ، به عنوان موجودات مادي ، تابع بيچون و چراي قانون خلل ناپذير عليت هستيم.ما ادراکات حسي خود را تصميم نمي گيريم، درک حسي به ضرورت به ما راه مي يابد و چه بخواهيم و چه نخواهيم بر ما تاثير مي گذارد.ولي ما تنها موجود مادي نيستيم، مخلوق عقل نيز هستيم . انسان مي تواند بردهء انواع و اقسام چيزها گردد.انسان حتي مي تواند بردهء خودخواهي خود باشد.استقلال و آزادي دو نعمتي است که مي تواند ما را از هوا و هوس و از بديهايمان برهاند.و سر انجام شايد بتوان گفت کانت موفق شد ، در کشمکش عقل و تجربه ، راهي به بيرون از بن بست فلسفه بيابد.بدين قرار دوره اي از فلسفه با کانت به پايان مي رسد.ولي در ۱۸۰۴ يعني در اوج عصر فرهنگي رمانتي سيسم ، درگذشت.يکي از معروف ترين گفته هاي او بر سنگ مزارش در کوينسبرگ حک شده است:دو چيز مرا به بهت و حيرت مي اندازد و هر چه بيشتر و ژرفتر مي انديشم بر شگفتي ام مي افزايد ، يکي آسمان پرستاره اي که بالاي سرماست و ديگري موازين اخلاقي که در دل ماست.



http://keykavos.blogsky.com

http://keykavos.mihanblog.com

http://keykavos.blogfa.com

http://keyykkavos.blogspot.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 19:19  توسط حسام 

ذهنم پر شده بود از افکارات جور و واجور هر شب کابوس مي ديدم و يه گوشه مي نشستم و تو  فکر فرو مي رفتم  و دور شده بودم از لحاظ ارتباطي با فرزاد و هومن ،وقتي هم مينا تماس مي گرفت مجبور بودم خودم مشغول جلوه بدم تا صحبتمون کوتاه بشه و ادامه پيدا نکنه .زمان ،زمانه امتحانات پايان فصل بود و من هم بايد خودم و مشغول آماده کردن و خوندن اين امتحانات مي کردم .نه من ، فرزاد و هومن هم به همين شکل بودند و ما سه تا تو خونه فقط سرمون تو کتاب بود.  فقط فرق من با اونا اين بود که اين مشکلات جديد هم به ذهنم حمله ور شده بود و هيچ کس متوجه نمي شد که در درون من چي مي گذره.
خلاصه به هر جون کندني بود امتحانات پايان فصل و به پايان رسونديم و از شرشون خلاص شديم .تابستون شروع شده بود و گرما هم بيداد مي کرد .يه روز که تو خونه تنها نشسته بودم و به بدبختيام فکر مي کردم يه دفعه در باز شد و هومن و فرزاد که با هم بگو مگو مي کردند و حرف مي زدند و مي خنديدند وارد شدند .من همونطور که رو کاناپه نشسته بودم و سرم و روي پشتي پشت تکيه داده بودم و به سقف نگاه مي کردم به همون شکل قرار گرفتم و باز رفتم تو افکار خودم ،اونا همونطور که وراجي مي کردند و مي خنديدند نزديک من شدند و هر کدومشون در طرفي از من روي کاناپه نشستند و هومن که وراج تر از همهء ما بود گفت:چي شده آقا يه دو هفته اي برا ما کلاس مي ذارند و تريپ سنگين برامون مي ذارن و حرف نمي زننو تو افکارشون غرق ميشن .من ساکت مونده بودم و گوش مي دادم که فرزاد از اين طرف ادامه داد و گفت:حتما ما رو لايق دوستي نمي بينه که حرفاش و با ما نمي زنه و توي قلبش نگه مي داره .از اون طرف هومن دوباره ادامه داد و گفت: نه بابا اين حرفا نيست شايد دوباره عاشق شده ؟ فرزاد که از اين حرف هومن خوشش نيومد با يه لحن جدي همراه با اخم گفت:نه بابا اين يکي ديگه محاله ،مگه هر کي تو فکر بره و ساکت باشه دليل بر عاشق شدنشه ؟ هومن که لبخند موزيانه اي رو لباش بود ادامه داد: اين مارمولک و هنوز نشناختيش امروز عاشق اينه او فردا عاشق يکي ديگه .فرزاد که حالا کمي مردد شده بود تو گفته هاش  نگاهي به نيم رخ من کرد و گفت:من که فکر نمي کنم حسام اينطوري باشه اما تو رو خوب مي شناسم هومن که اينطوري هستي .اين درست نيست که کسي عادتها و تمايلات خودش و به ديگري نسبت بده .هومن که از همه جا بي خبر بود و از حرف فرزاد هم تعجب کرده بود گفت :
حالا ببينم به شما چه سود و منفعت يا چه ضرر و زياني  ميرسه که از ايشون اينقدر دفاع مي کنيد ،نوش جونش عاشق بشه، فارق بشه به خودش مربوطه اما چرا حالا شده ايينهء دق ما و حرف نمي زنه؟فرزاد که کمي از حرفهاي هومن عصبي شده بود گفت:توي احمق اگه يه کم اون مغز پوکت و به کار بندازي مي بيني که شايد اصلا موضوع اين نباشه شايد از مسئلهء ديگه اي داره رنج مي بره اما تو بجاي اينکه يه حرف درست و حسابي از اون دهنه گشادت بيرون بياد اون قدر چرت و پرت ميگي که اگر هم حسام بخواد حرفش و به ما بزنه مجبور ميشه که اونا رو تو قلب خودش نگه داره و به ما نگه.هومن که همونطور به نيم رخ من خيره شده بود گفت:اصلا به من چه،هر وقت اومديم صواب کنيم کباب شديم من و بگو که ميخوام جو و عوض کنم تا اين الدنگ از اين حالت بيرون بياد ،اين چند روزه هر وقت اومديم تو اين خونه ديديم اين آقا يه گوشه کز کرده و غمبرک زده ،حرفم که به هيشکي نمي زنه،ببينيم چه مرگشه ! دلمون پوسيد آّه ه ه ه ه .و از جاش پا شد و ادامه داد: من ميرم يه دوش بگيرم .و رفت بطرف حمام و از ما دور شد .
من که هنوز تو خودم بودم و تو لاک خودم فرو رفته بودم نا خداگاه اشک از گوشهء چشمانم سرازير شد .
فرزاد که همچنان خيره به من نگاه مي کرد تا شاهد اين منظره شد سرش و گذاشت روي سينه هام و گفت :خواهش مي کنم حسام با من حرف بزن بگو چت شده ؟ از اون شبي که اومدم و حالت و اونجور ديدم تا حالا که ۲ هفته اي ميگذره تو همينجور غمگيني و تو فکر فرو رفتي آخه لاکردار تو نمي گي کسه ديگه اي هم هست که داره از ديدن اين منظره ديوونه ميشه و داغون . تو هنوز منو يه محرم نمي دوني که حرفهاي دلت و بهش بزني ،شايد تونستم کاري برات بکنم بالاخره ما هم آدميم درسته که زمانه با ما اينچنين کرد  اما قلبم هنوز مي تپه و خون توش جريان داره هنوز هم احساس دارم و بعضي از چيزها رو درک مي کنم .و دستش و که روي سينم بود و جمع کرد و پيرهنم و چنگ زد و شروع کرد به گريه کردن و سرشو فشرد روي سينم.من که حالا از گريه هاي آروم اون گريم گرفته بود دستي توي موهاش کردم و چنگي به موهاي نيمه مجعدش زدم  و  سرش  و به سينم  فشردم و با لحن گريه گفتم:من دارم داغون ميشم فرزاد  ، ديگه نمي دونم بايد چيکار کنم .تو خودم موندم .دارم طعمهء يه بازي مسخرهء قومي و نژادي ميشم .اسير شدم ،اسير دستان خيمه شب بازهاي سنگ دل .ما آزاديم ، ما آزاد خلق شديم اما کجاست آزادي ؟ ما فکر مي کنيم که آزاد هستيم ولي هميشه اسيريم ، حتي اسير دستان بهترين کسامون. و بلند بلند زدم زير گريه و همونطور که سر فرزاد و در آغوش کشيده بودم سره خودم و هم بهش تکيه دادم و هر دو شروع کرديم به گريه .فرزاد همونجور که با من مي گريست با همون لحن گفت: گريه کن حسام ،گريه کن.اينقدر گريه کن تا آروم بشي . حرفهاي و که رو قلبت سنگيني کردن و به من بگو به من منتقل کن تا سنگ صبورت بشم ،گريه کن ،گريه کن حسام ،گريه کن لعنتي .
 


دقايقي  بعد هر دو روي کاناپه به طوري که سرهامونو به هم تکيه داده بوديم و دست در دست هم بوديم و در کنار هم قرار گرفته بوديم در سکوت خاموش بوديم که فرزاد گفت:من که بهت گفتم بيا فرار کنيم مبلغي و جور مي کنيم و تبديل مي کنيم به دلار و از اين کشور خفقان گرفته فرار مي کنيم اما تو اصلا اهميت ندادي.من که دستهاش و تو دستام مي فشردم گفتم: کجا بريم ؟ هر جا بريم پدرم منو پيدا ميکنه چون نفوذ و مقام و ثروت به اندازه اي داره که هر جا ردم و بگيره و پيدام کنه و دخل هر جفتمونو بياره.اون گفت: خب دخلمونو بياره با هم ميميريم من حاضرم که با تو هر اتفاقي برام بيوفته.من گفتم :ديگه اين حرفا رو نزن خواهش مي کنم من اصلا نمي خوام اينطور بشه که بلايي به سر تو يا هومن بياد نمي خوام اتفاق ناجوري پيش بياد که بعدها به جنون کشيده بشم .اون گفت:شايد باور نکني شايد فکر کني دارم شعر مي گم اما به خدا حاضرم با تو باشم و هزاران هزار اتفاق و حادثه رو هم به جون بخرم.من گفتم:مي دونم به خدا مي دونم. من فرزادم و خوب مي شناسم اما الان زمان اين حرفا نيست ما بايد خيلي مخفي کار کنيم يعني اصلا به روي خودمون نياريم که با هم اينچنين روابطي و داريم چون در جامعهء ما اينچنين رفتارها منجر ميشه حتي در خود خانواده ها به بسياري از حوادث ناگوار، که شايد به نيروهاي قضايي و امنيتي و مذهبي هم نکشه و خوده خانواده ها بدترين بلاها را بر سر فرزنده همجنسگراشان بيارند. مثل من که اگر پدرم (البته ۸ سال پيش) متوجه بشه هر کجاي اين کرهء خاکي که باشم پيدام ميکنه و در جا دخلم و مياره.
اون گفت:من که بهت گفتم با مينا رابطتتو کمرنگ کن چرا اينکار و نکردي ؟من گفتم:اخه فرزاد اون هم به من علاقمنده همونطور که من به اون، اين چيزها چيزهايي نيست نشه فهميد ،از نگاه و چهرهء آدمها و رفتارهاشون ميشه خيلي چيزها رو گرفت و فهميد .فرزاد آهي کشيد و گفت:حالا مي خوايي چيکار کني ؟تو خودت مي دوني که من دوستت دارم هر چند که حاضرم برات هر کاري که بخواي انجام بدم .مينا هم که قبل از من وارد زندگي تو شده و دوستش داري .خانوادت هم که برات نقشه کشيدند که يکي از دختر عموهات و که از نژاد خالص يه شاهزادهء ايراني رو به عقدت در بيارن تکليفمون چي ميشه؟من که با شنيدن  دوبارهء حرفهاي درون ذهنم کلافه شده بودم دستي تو موهام کردم و سرم و فشردم  با دستهام و خودم و خم کردم و آهي کشيدم و گفتم:دارم مثل مرغ سر کنده ميشم هر چقدر اين چند روز فکر کردم فکرم به جايي نرسيد . و ادامه دادم و گفتم: تو نمي خواي ازدواج کني فرزاد.اون که نگاه معني داري به من انداخته بود گفت:مگه ديوونه ام حسام .من خودم و کامل شناختم ،خانواده ام هم مي دونند من همجنسگرام بعد هم هيچ وقت با آبرو و حيثيت کسي بازي نمي کنم .من هيچ وقت از اندام يه دختر تحريک نشدم و نسبت بهش احساسي نداشتم . در روابط زناشويي هم اين عمل خيلي مهمه و من اگر نتونم همسر آيندهء خودم و از لحاظ جنسي تامين کنم هم خودم و به بدنامي کشوندم و هم شخصيت‌خودم  تباه کردم و با ابرو و حيثيت و شخصيت کسه ديگه هم بازي کردم .اين زندگي وقتي هم که تشکيل شه دو نفر مدام بايد براي همديگر نقش بازي کنند و به زوره دوا و قرص با هم روابط داشته باشند . اگر هم فرزند دار بشن بعدها بايد باره سنگين تر و نگاه هاي سنگين تر ديگر و تحمل کنند و بيشتر نقش بازي کنند و تازه بعدش اگه بچه ها بزرگ بشن و بعد بفهمند که پدرشون همجنسگرا بوده ميدوني چه وضعي پيش مياد اونم با اين جوه جامعهء ما ،پس عقلاني نيست که اين کار و بکنم.
اما هميشه عاشقا بايد بسوزن . تو بخاطر اين که بخواي از اين وضع خلاص بشي مي خواي من که دوستت دارم ازت دور بشم و اول از من شروع مي کني که چرا ازدواج نمي کنم .من سرم و بالا آوردم وگفتم :تو مي دوني که منم دوستت دارم باور کن فقط مي خواستم نظرت و در مورد ازدواج بدونم و الا اصلا دلم نمي خواد يه لحظه ازت دور باشم يا ازم دور باشي .همانطور که تو چشمهاي هم خيره شده بوديم همديگر و در آغوش کشيديم و دوباره زديم زيره گريه. من همونطور که نمي تونستم جلوي گريم و بگيرم در گوش فرزاد آروم گفتم:به خدا دوستت دارم ،دوستت دارم فقط درکم کن و کمکم کن .اونم که مثل من نمي تونست جلوي اشکش و بگيره گفت:هر کاري که بتونم برات مي کنم حتي اگه مرگ و جلو چشام ببينم ، باور کن باور کن. و هر دو هق هق گريه هاي آروممون بود که فقط خودمون ميشنيديم و با هم نجوا مي کرديم. 




ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 20:3  توسط حسام 

قبل از نوشتن اين بخش لازم مي دونم از آرين ورجاوندي عزيز مدير سايت وزين pglo سايت مخصوص همجنسگرايان و لزبينهاي ايراني تشکر کنم از توجه و نظري که به وبلاگ اين حقير دارند .مچکرم آرين جان از توجه ات و تشويق هاي دوستانه و خالصانه ات .من عضوه خيلي کوچکي هستم در ميان دوستان و اساتيد  و اديبان بزرگ که در اين راه گام مي نهند و سعي در بهتر کردن و غنا بخشيدن به اين امر مهم هستند .از لطف و مهرباني تو دوست و همکار عزيز و توجه تو در اين ميان نسبت به افراد دلسوز بسيار ممنون و مچکرم .
دوستان عزيزآرين ورجاوندي عزيز اين موضوع را به من ابلاغ کردند که اگر چنانچه دوستان ايملي به سازمان مي فرستند و جوابي دريافت نمي کنند ، حتما گزارش به سازمان بدهند تا هر چه زودتر اگر مشکلي در دريافت ايمل داريد يا دارند را برطرف کنند تا از اين پس اگر مشکلي در ميان بود بتوان برطرف کرد .از همکاري شما دوستان همجنسگرا و لزبين عزيز بسيار مچکر و ممنونيم.


 www.pglo.org

**************************************************
**************************************************




عصر روشنگري



فيلسوف بزرگ بعدي، پس از هيوم،ايمانوئل کانت آلماني بود.ولي فرانسه هم در قرن هيجدهم متفکران مهمي داشت.مي توان گفت که مرکز ثقل فلسفي اروپا ، در نيمهء اول قرن هجدهم انگلستان، در اواسط قرن فرانسه، و از اواخر قرن آلمان بود.چهره هاي نامدار ،مونتسکيو ، ولتر ، و روسواند ، ولي اشخاص زياد ديگري هم بودند .
من بر هفت نکته تکيه مي کنم .
۱- ضديت با مرجع قدرت
۲-عقل گرايي
۳-نهضت روشنگري
۴-خوش بيني فرهنگي
۵-بازگشت به طبيعت
۶-دين طبيعي
۷-حقوق بشر

بسياري از فيلسوفان فرانسوي عصر روشنگري از انگلستان ديدن کردند، اين کشور از خيلي جهات آزادانديش تر از ميهن خودشان بود ، و از علوم طبيعي آن کشور به ويژه از نيوتن و فيزيک جهاني او ، به حيرت افتادند .فلسفهء برتانيا ، خاص لاک و فلسفهء سياسي او نيز به آنها الهام بخشيد.اينها وقتي به فرانسه بازگشتند ، بيشتر و بيشتر با مراجع قدرت کهن مخالفت ورزيدند .به نظر آنها همهء واقعياتي که به ما ارث رسيده بايد به ديدهء ترديد نگريست .مقصود آن بود که هر کس بايد جواب سوالات موجود خود را پيدا کند. سنت دکارت نيز در اين زمينه بسيار الهام بخش بود.
ضديت با مراجع قدرت بيش از همه متوجه اقتدار کليسا، پادشاه، و اشرافيت بود.اين نهادها، در قرن هجدهم در فرانسه به مراتب بيشتر از انگلستان نيرومند بودند.سپس انقلاب فرنسه آمد .در سال ۱۷۸۹.اما افکار انقلابي بسي بيش از اين پا گرفت .مطلب مهم بعدي عقلگرايي است .اکثر فيلسوفان عصر روشنگري ، همانند انسانگرايان دوران باستان ـ از جمله سقراط و رواقيون ـ به عقل انسان ايمان خلل ناپذير  داشتند.روشنگري فرانسه را بخاطر همين ويژگي برجستهء آن ، اغلب دوران عقل مي خواندند .علوم طبيعي جديد نشان داده بود که طبيعت تابع خرد است .
حال فيلسوفان عصر روشنگري وظيفهء خود مي دانستند که براي اخلاق و دين و حکمت عملي نيز شالوده اي بر مبناي عقل لايزال بشر بريزند.اين منجر به نهضت روشنگري شد .اينک زمان <روشنگري> توده ها فرا رسيده بود.بر اين مبنا بايد جامعهء بهتري آفريد.مردم عقيده داشتند ، فقر و ستم حاصل جهل و خرافات است.از اين رو توجه زيادي به آموزش و پرورش کودکان و همگان شد.تصادفي نيست که علم و تعليم و تربيت در عصر روشنگري به وجود آمد.بزرگترين اثر ماندگار عصر روشنگري دائرة المعارفي عظيم است.منظور دائرة المعارف ۲۸ جلدي است که از سال ۱۷۵۱ تا ۱۷۷۲ انتشار يافت .تمام فيلسوفان و اديبان بزرگ براي آن مقاله نوشتند.<مي گفتند از طرز ساختن سوزن تا ريخته گري توپ و تفنگ ، همه چيز در آن هست.>فيلسوفان عصر روشنگري مي پنداشتند همين که دانش و خرد گسترش يافت، بشر به پيشرفتي عظيم نايل مي آيد.و ديري نپاييده نا بخردي و جهالت جايش را به انسانيت <روشن نگر > مي دهد.
بازگشت به طبيعت ورد زبانها بود .ولي مفهوم <طبيعت> براي فيلسوفان روشنگري تقريبا معادل <عقل> بود، زيرا عقل بشر بيشتر هديهء طبيعت است تا هديهء دين يا تمدن.گفته ميشد مردم به اصطلاح بدوي معمولا سالمتر و خوشتر از اروپاييان اند، و علت ، به تعبير آنها آن است که متمدن نشده اند.روسو شعار <بازگشتبه طبيعت > را پيشنهاد کرد.مي گفت :طبيعت نيکوست ، و بشر نيز <طبيعا> نيکوست .و اين تمدن است که او را خراب مي کند.روسو همچنين باور داشت که کودک را بايد تا حد امکان در حالت سادگي طبيعي خود باقي گذاشت .خطا نيست گفته شود که انديشهء ارزش ذاتي طفوليت از عصر روشنگري شروع شد.مي گفتند دين را هم بايد طبيعي کرد.مقصودشان اين بود که دين را هم بايد با عقل طبيعي انطباق داد .
بسياري افراد براي دين به اصطلاح طبيعي مبارزه مي کردند .تعداد ماده گرايان دو آتشه در اين زمان بسيار زياد بود ، اينها به خدا اعتقاد نداشتند،و علنا ادعاي خداشناسي مي کردند.ولي بيشتر فيلسوفان عصر روشنگري مي گفتند :تصور جهاني بي خدا دور از عقل است.جهان چنان عقلاني و داراي نظم منطقي است که نمي توان چنين تصوري کرد.علماي روشنگري ، همانند دکارت جاودانگي روح را بيشتر موضوع عقل مي دانستند تا موضوع اعتقاد.فيلسوفان عصر روشنگري مي گفتند: احکام يا آموزه هاي نا معقول جزمي در طول تاريخ کليسايي به تعليمات سادهء مسيح چسبانده شده است و مي خواستند مذهب را از قيد اينها برهانند.
فلاسفهء فرانسوي عصر روشنگري به عقايد نظري دربارهء جايگاه انسان در اجتماع اکتفا نکردند .براي آنچه خود <حقوق طبيعي> شهروندان خواندند به نبرد برخاستند.اين در ابتدا به صورت مبارزه بر ضد سانسور ـ براي آزادي مطبوعات ـ بود.ولي در امور ديني، اخلاقي و سياسي نيز بايد حق فرد براي آزادي فکر و بيان تضمين شود.آنها در ضمن براي الغاي بردگي و براي رفتار انساني تر با بزهکاران هم جنگيدند.اصل<مصونيت فرد از تعرض> در اعلاميه حقوق بشر و شهروند ، که مجلس ملي فرانسه در ۱۷۸۹ تصويب کرد ، به اوج رسيد.ولي هنوز بسياي از مردم بايستي براي اين حقوق  مي جنگيدند.
در ۱۷۸۷ انقلاب فرانسه مقداري حقوق براي همه شهروندان برقرار کرد.ولي منظور از شهروند تقريبا هميشه مردها بودند.با اين حال انقلاب فرانسه بود که اولين نمونه هاي برابري حقوق زن و مرد را به ما داد.در اوايل سال ۱۷۸۷ فيلسوف روشنگري (کندرسه ) رساله اي در باب حقوق زنان منتشر کرد .گفت :زنان همان حقوق مردها را دارند.در انقلاب ۱۷۸۹ زنان پيشگام تظاهراتي بودند که پادشاه را مجبور کرد از کاخ خود در ورساي بگربزد.گروه هاي زنان در پاريس تشکيل شد.اينها ، گذشته از حق سياسي برابر با مردان ، خواهان تغييراتي در قوانين ازدواج و اوضاع و احوال اجتماعي زنان بودند.
يکي از کساني که در انقلاب فرانسه بيش از همه براي حقوق زنان مبارزه کرد اليمپ دوگوژ بود .وي در ۱۷۹۱ ـ يعني دوسال پس از انقلاب ـ اعلاميه اي دربارهء حقوق زنان انتشار داد .در اعلاميه ء حقوق شهروندان هيچ ماده اي دربارهء حقوق طبيعي زنان نبود.اليمپ دوگوژ خواستار حقوق يکسان براي زن و مرد شد.در سال ۱۷۹۳ گردن او را زدند .و هر گونه فعاليت سياسي به طرفداري از زنان تحريم گرديد .در قرن نوزدهم بود که برابري حقوق زن و مرد نه تنها در فرانسه بلکه در همه اروپا به راستي پا گرفت.اين مبارزه رفته رفته ثمر بخشيد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 18:39  توسط حسام 

هوا گرم بود و من خسته رسيده بودم به خونه .در و بستم و کيف و کتابهام و که تو دستم سنگينی می کرد و رو ميز گذاشتم و خودم و انداختم رو کاناپه .غرق در افکارم بودم که صدای زنگ در شنيده شد.با اين که گرما کمی بی حالم کرده بود بلند شدم و رفتم در آپارتمان و باز کنم .همين که در و باز کردم با خوشحالی ديدم که خواهرم پشت دره .خواهرم و يه چند هفته ای بود که نديده بودم با خوشحالی در آغوش کشيديم همديگرو و از حال و احوال هم خبردار شديم .
اون چند سالی بود که ازدواج کرده بود و از من ۵ سالی بزرگتر بود.همين که از حال و احوال هم خبردار شديم رو به من کرد و گفت:معلوم هست جناب عالی کجا تشريف دارن ،يه حالی که از ما نمی پرسی نمی گی من يه خواهر دارم  برم ببينم حالش چطوره ؟من که از ديدنش به وجد اومده بودم و خوشحال شده بودم چون همين يه خواهر و دارم روش و بوسيدم و گفتم:آخه آبجی آناهيتا تو که می دونی گرفتار دانشگاه و امتحانات پايان ترم و مشکلات از اين دست هستم والا مگه ميشه که يگانه آبجی نازم و از ياد ببرم .اون که از مشکلاتم خبر داشت و هميشه در طول دوران زندگيم حامی من بود نگاهی به دور و ور انداخت و گفت:می دونم داداشی ناز نازوی خودم که چقدر مشغولی اما ديگه نمی شه که آبجی و از ياد ببری .
من که تو آشپزخونه داشتم براش شربت درست می کردم گفتم:به خدا هميشه يادت هستم اين چند روز هم بايد تمرکز می کردم رو امتحاناتم .اون که حالا نشسته بود رو کاناپه و به کتابهام نگاه می کرد گفت:حالا بيا بشين می خوام چار کلام باهات صحبت کنم و برم که خيلی کار دارم.من که حالا داشتم شربتش و براش هم می زدم  از آشپزخونه بيرون اومدم و روبه روش روی يه کاناپه نشستم و گفتم:پس آبجی بی منظور اينجا نيومده می خواد يه چيز مهم بهم بگه آره؟اون نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد و گفت:راستش دلم که برات تنگ شده بود اما می خواستم باهات يه صحبتی هم در مورد يه مسئله ای بکنم که فکر کنم برامون مفيد باشه.
من ليوان شربت و با تعجب روی ميز گذاشتم و رو به خواهرم کردم و گفتم:مسئلهء مهم! ديگه چيه؟اون همونطوری که لبخندی رو لباش نقش بسته بود گفت:چه خبر مهم تر از اين که دستی برای داداشی خودم بالا کنم و خلاصه ديگگگگگه بفرستيمش قاطی مرغا .من که از اين حرفش کپ کرده بودم  و چشام گرد شده بود با تته پته کردن گفتم:اااخه  آبجی من که تازه بيست سالمه و هنوز دارم تحصيل می کنم  تازه هنوز وضعيت سربازيم هم روشن نيست .اون همونطور که می خنديد گفت: اينا هيچ مشکلی نيست که بخوايم اين کارو به عقب بندازيم من با پدر صحبت کردم که سربازيت و بخره و تحصيلاتتم که بايد انجام بشه که هيچ مشکلی نيست ميتونی انجام بدی ، آپارتمانت هم که برای خودت داری تو کار و کسب هم که با پدر همکاری می کنی خب ديگه اينجا مشکلی نيست برای اينکه ازدواج و به عقب بندازيم.من که هنوز تو خماری حرف خواهرم مونده بودم گفتم:آاآآخه ااآآبجی من هنوز آمادگی ازدواج ندارم ،خيلی هنوز مونده تا تجربه کسب کنم.اون که يه ابروهاش و بالا انداخته بود و نگام می کرد گفت:
آخه داداش من ، وقتی تو همه شرايطت جوره ديگه چی باقی مونده که تو نداشته باشی ؟ بعدشم تو خانوادهء ما خودت می دونی که سن ازدواج همون دوران اول جوانيه که خيلی هم محسنات داره.من با ناراحتی که روی چهرم از اين موضوع نشسته بود به خواهرم نگاه کردم و گفتم: تو منو اصلا گيج کردی با اين حرفات .آناهيتا آبجی عزيزم خودت می دونی که من الان اصلا تو مد ازدواج نيستم و حداقل تا ۵ سال ديگه هم هنوز برام زوده چون بايد از درون هم رسيده باشم تا بخوام با يکی شريک بشم تو زندگی .
خواهرم که حالا ميديد من مقاومت می کنم در مقابل خواستهء اون کمی جدی تر شد و گفت:حسام تو مسائلی هست که شايد ندونی نمی خوامم که زياد روش متمرکز بشم فقط اينو بدون که هر چه زودتر بايد ازدواج کنی .منم که حالا کنجکاو شده بودم از حرفهای خواهرم در جوابش گفتم:خواهر عزيز تو خودت می دونی که من ديگه بيست سالمه و ديگه کم سن نيستم که از بعضی از مسائل بخوای منو بی خبر بذاری،پس من منتظرم تا دلايلت و برای اين ازدواج بدونم.اون که حالا کمی برای گفتن شل شده بود مکثی کرد و گفت:حسام شايد اين موضوع و تا حالا کسی بهت نگفته باشه ولی خواهش می کنم وقتی هم که از من شنيدی هيچ جايی اونو بازگو نکن .فقط بايد بين من و خودت باقی بمونه .من که چشمام گره خورده بود تو چشمهای خواهرم گفتم:تو که ميدونی آبجی جون من وقتی قولی و به کسی بدم تا آخرش ميرم پس چرا باز ازم قول و قسم می خوای ؟
اون آهی کشيد و گفت:اين مسئله يه مسئلهء خانوادگيه به همين دليل بايد بين خودمون باشه و جايی بروز نکنه و ادامه داد:حسام تو ميدونستی پدر همسر ديگه ای داره؟من که از اين حرف خواهرم شوکه شده بودم با تعجب گفتم:نننننه نمی دونستم.خواهرم ادامه داد:می دونستی از همسر دومش ۳ فرزند داره يک پسر و دو دختر .من باز هم با تعجب جواب دادم:ننننه نمی دونستم.اون باز ادامه داد:می دونستی که پسری که از همسر دومش داره هم سنه تو هست .من که در يه لحظه يه احساس خوبی بهم دست داد گفتم: وووواااای يعنی من برادره سومی دارم که همسن خودمه  ! اين خيلی جالبه ، کجاست ؟ می تونم ببينمش؟ خواهرم که از اين حرف من جا خورده بود با کمی عصبانيت گفت:معلوم هست چی داری ميگی ؟مثل اين که اصلا تو باغ نيستی .می خوای برادر سومت و ببينی ؟باشه نشونت ميدم اما اينو بدون که در چند سال آينده ديگه از اين آپارتمان و شغل و حقوق و اتومبيل و  اين زندگی خبری نيست .
من که تازه از اون حال و هوا خارج شده بودم گفتم :يعنی چی آبجی ؟خودت می دونی داری چی ميگی؟من که شغل پدر و دست خودم گرفتم و مشغولم .اون آه عميقی کشيد و گفت:تو که خودت می دونی ما از يه خانوادهء نجيب زادهء شاهی قديمی هستيم از نژادی خالص و ناب که سنت و قوانينی قرنهای قرن سينه به سينه در خاندان شاهی گذشته تا به ما رسيده و اين سنتها و قوانين بايد در خانواده اجرا بشه تا شايد روزی در قرنهای آينده نصل پاکی از ما باقی بمونه تا شايد دوباره خانوادهء شاهی احياء شود .کسی از آينده خبر نداره و نمی دونه چی پيش مياد اما ما به قوانين و سنتهای گذشتگان خود پايبند هستيم هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد يا ندونيم که چی پيش مياد.حالا هم ما از خاندان خالص و ناب شاهنشاهان قديم هستيم و فرزندان ديگر پدر فقط از طرف پدر در رگهاشون خون شاهی وجود داره و از طرف ديگر ناخالصی دارند .اما اگر اون پسر زود تر از تو و برادر بزگترمون فرامرز ازدواج کنه و صاحب فرزند پسر بشه معلوم نيست که ديگه اين خانواده چه بلايی به سرش مياد .
من خنده ای کردم و گفتم:خواهر جان معلوم هست چی ميگی ! اونا هر وقت که دلشون می خواد  می خوان ازدواج کنند و فرزند دار بشن به ما چه ربطی داره ما هم يه روز ازدواج می کنيم و فرزند دار ميشيم .فرزندان ما از ما هستند و فرزندان اونا هم از خودشون چه ضرری به کسی می خوره.خواهرم که حالا عصبانی شده بود با صدای بلند داد زد و گفت: وقتی ميگم تو احمقی بگو نه!من دارم به تو از قوانين و سنتها ميگم که در خانوادهء ما مرسوم هست و بوده و تو داری از فرضيات بی اساس خودت حرف می زنی .نطفهء پاک از خانوادهء اصيل شاهی و از نصل خالص  اول بايد بسته بشه يعنی تو و برادر بزرگترمون فرامرز .تا نصلی پاک از ما باقی بمونه برای آيندگان .من که سرم پايين انداخته بودم و به بدبختيام فکر می کردم سرم و بالا آوردم و گفتم:تو رو خدا خواهر جان دست از سر من بدبخت برداريد که اصلا حوصلهء اين بازيهای مسخرهء پدر و اقوامش ديگه ندارم .اين حرفها چيه که می زنيد خانوادهء شاهی و رسم و آيين و اين حرفها قرنهاست که ديگه تموم شده و فقط برای ما جز يه مشت قوانين دست و پا گير چيز ديگه ای نمونده ، ما هم يه عده آدميم مثل انسانهای ديگر نه فرقی با کسی داريم و نه شاخ و دم داريم که با کسه ديگه متمايز باشيم .اين حرفها هم ديگه معنی نداره.
خواهرم که از حرفهای من داشت از کوره در می رفت گفت:تو هيچی حاليت نيست .تو هيچ ارزشی برای خانوادت قائل نيستی .خجالت بکش اين همه من هوای تو رو دارم و کمکت هستم حالا اينه دسته مزدم که تو روم وايسی و به حرفهام بی اعتنا باشی .هر چقدر که بخوای به خانوادت بی اعتنايی کنی و پشت کنی به خودت کردی و هر چقدر به حرفهای گذشتگان خودت بی توجه باشی هويت خودت و از دست ميدی.اگر فرزند ذکور دوم از همسر دوم پدر زودتر از تو و فرامرز ازدواج کنه هم خانوادهء نجيب زادهء شاهی از حرمت و اقتدار ميوفته و هم نيمی از املاک و زمينهای پدری به اون واگذار ميشه .تو دوست داری املاک و اراضی پدر که حق مسلم ماست به ديگرانی که شايستگيش و ندارند واگذار بشه؟من نگاهی به خواهرم انداختم و گفتم: خب اونا مگه از فرزندان پدر نيستند ، پس از ارث محروم نيستند.خواهرم که ديگه از عصبانيت نمی دونست چی بگه گفت:احمق حق ارث دارند اما نه اون ارثی که تو می بری .منه احمقو بگو که دارم برای کی حرص می خورم .من که گيج شده بودم و نمی دونستم چی بگم ،گفتم:
حالا چه آشی برام پختی که اومدی اينجا بهم بگی.اون که حالا کمی عصبانيتش فروکش  کرده بود گفت:تو بايد با يکی از دختران يکی از عموها ازدواج کنی که من فکر کنم آتوسا از همشون بهتر باشه هم از نظر زيبايی و هم نظر اخلاق .... من تا اسم آتوسا دختر عموم شنيدم برق ازچشمام پريد و ميون حرف خواهرم پريدم و گفتم:آتوسسسسسا ، آبجی جون تو که می دونی من با آتوسا مثل خواهر و برادر می مونيم از بچگی با هم بزرگ شديم و من احساس خاص عاشق و معشوق و به اون ندارم.در ضمن من به کسه ديگه ای علاقمند شدم که مدتی است با هم آشنا شديم.خواهرم تا اين حرف و از دهن من شنيد محکم زد رو دستش و گفت:واااای يعنی چی ؟ يعنی پای دختر ديگه ای وسطه ؟ و ادامه داد :نکنه تو با اون ارتباطی هم داشتی ؟وااای خدای من اگر اينجوری باشه تمام محاسباتمون به هم می خوره .من که ديدم الان که کارا همه بهم بريزه گفتم:نه خواهر ارتباطی نداشتيم فقط تازه با هم آشنا شديم .
اون که تو فکر رفته بود و با خودش حرف می زد سرش و بالا آورد و گفت: بايد اين دخترو که ميگی فکرشم حالا تو سرت نندازی ، بايد فعلا فراموشش کنی متوجه شدی .الان بايد فقط به آتوسا فکر کنی و اين حرفهای بچه گانه رو هم ازسرت بندازی که من به اون هيچ احساس عشق و عاشقی ندارم .اون يه شاهزاده خانوم اصيل ايرانی است همونجور که من هستم و از نصل خالصه و تو هم يک شاهزادهء ايرانی هستی که بايد با اصل و نصب خودت آميزش داشته باشی تا نژاد خالص باقی بمونه از ما برای آيندگان.هر وقت که نطفهء اين نکاح بسته شد تو می تونی با کسه ديگری که از يه نژاد غيره خالصه ازدواج کنی اگر به اون شخص علاقه داری ولی حالا فقط به ازدواج با آتوسا فکر می کنی فقط و فقط.
من که اصلا دمق شده بودم و تو لاک خودم فرو رفته بودم با اين حرفهای خواهرم گفتم:آناهيتا خواهر عزيزم تو چطور راضی ميشی که برادرت اينجوری با زندگيش بازی کنه يا با زندگيش بازی کنی .من هيچ وقت دوست ندارم که اينکار و انجام بدم و با قلب و احساس کسی بازی کنم اون دوران هم ديگه سر اومده که کسی حرمسرا داشته باشه و از دختران زيبا تو اون حرمسرا جمع کنه .تو چطور راضی ميشی من اينکارو بکنم؟خواهرم يه نگاهی به ساعتش انداخت و از جاش بلند شد و همانطور که به طرف در ورودی می رفت خطاب به من گفت:من ديرم شده و بايد برم اما اينو بهت بگم که من نگران خانواده و اصالت خانوادگيمون هستم و اين برام مهمه تو می تونی فقط با آتوسا بمونی و هيچ همسر ديگه ای برای خودت نگيری که بهترشم همينه اما اگر به شخص ديگری غير از افراد خانوادگی خودت که از نژاد خالص تو نيستند علاقمند هستی راهی غير از اين کار نداری و خودت آزادی در انتخاب.اما يادتم باشه که نبايد هيچ نوع ارتباطی از نوع جنسی با اين دختر داشته باشی که  اگر همچين کاری بکنی پا گذاشتی روی تمام نياکان و بزرگان خانوادگی خودت و اصالت خودت . اينو بهت می گم که هميشه يادت بمونه .اون که عجله داشت برای رفتن خطاب به من گفت: مواظب خودت باش من بايد برم که الان پدرام(شوهرش) از شرکت مياد خونه و بايد شامش و آماده کنم ، ديگه سفارش نمی کنم حالا روزهای آينده باز هم بهت سر می زنم و تلفنی باهات حرف می زنم ، حرفهام و گوش بده که به سودت تموم ميشه داداشی نانازی خودم .و گونه هام و بوسيد و از در خارج شد.

وقتی که خواهرم رفت حسابی رفته بودم تو فکر که چيکار بايد بکنم و چه سرنوشتی در انتظارمه .از طرفی مهر مينا در قلبم نشسته بود و از طرف ديگه فرزاد بود که قلبم و تسخير کرده بود و بهش فکر می کردم و حالا نفر سومی داشت از راه می رسيد که به زور بايد تو قلبم جاش می دادم نه اينکه اتوسا رو دوست نداشته باشم اما اينگونه نبود که بخوام در بهترين جای قلبم جاش بدم مونده بودم سره دوراهی که چه اتفاقی می خواد بيوفته که چرخيدن کليد در قفل افکارم و بهم ريخت نگام و به طرف در انداختم وقتی در باز شد فرزاد بود که داخل ميشد که با دستانی پر وارد خانه شد ، تا منو ديد خنده ای کرد و سلامی کرد و در دستش که سه جعبه پيتزا بود و روی ميز گذاشت و به طرفم اومد و سريع لباش و چسبوند به لبام  و بوسه ای گرفت و کنارم نشست و وقتی چهرم و شاداب نديد گفت:چه خبره چرا کشتيات غرق شدن چی شده؟من که تو خودم بودم سری تکون دادم و گفتم: هيچی فقط کمی خسته ام .اون که چهرم و فرا تر از خستگی ميديد گفت: فکر کنم اتفاقی افتاده چون خيلی دمقی و ادامه داد:می دونی چقدر امروز تو فکرت بودم تو کلاس همش خدا خدا می کردم زودتر کلاس تموم شه که بيام در کنارت باشم ،تو راه با خودم گفتم امشب حتما شام نداريم چون می دونستم امتحان داری و وقت نمی کنی شام تهيه کنی اين شد که يه چيزايی برای شام امشب گرفتم و اومدم خونه ، اما حالا می بينم خيلی انگار حالت گرفتس .
من که اصلا نمی دونستم چی بگم و نمی خواستم بهش بگم که چه اتفاقی افتاده  آهی کشيدم و گفتم:فقط يه کم خسته ام  ميل به غذا هم ندارم می رم يه کم بخوابم شايد حالم جا اومد .اون که نگرانم شده بود گفت:اگه حالت خوش نيست می خوای بريم دکتری ، داروخونه ای دارويی چيزی برات بگيرم.من که می ديدم فرزاد چقدر قلب مهربونی داره بيشتر شرمنده می شدم اما از طرفی هم نمی دونستم چی بايد در جوابش بگم که اينجور گفتم: نه فرزاد جان فقط يه کم خسته ام بايد برم بخوابم شايد حالم بهتر شد.همونطور که بلند ميشدم فرزاد دستام و گرفت و باهام تا کنار تختم در اتاقم همراه شد و گفت: می خوای کمی ماساژت بدم  .من همانطور که روی تخت دراز کشيده بودم گفتم:نه احتياجی نيست عشق من ، برو شامت و بخور الان حتما هومن هم مياد با هم شام بخوريد شايد من هم از اين حال خارج شدم.اون نگاهی به من انداخت و گفت:با اين  که شام بهم نمی چسبه امشب اما هر چی که تو بگی .و لبش و رو لبام گذاشت و بوسه ای داغ از هم گرفتيم و از اتاق خارج شد و من دوباره تنها موندم با کلی از افکارهای اشباه گونه که از جلوی چشمهام می گذشت و دوباره فرو می کشيد منو در خودشون که چه خواهد شد و چه بايد کرد.


ادامه دارد.

http://keykavos.mihanblog.com
http://keykavos.blogfa.com

http://keyykkavos.blogspot.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 2:24  توسط حسام 

جورج بارکلي


جورج بارکلي اسقف ايرلندي بود و از ۱۶۸۵ تا ۱۷۵۳ زيست.او فکر مي کرد فلسفه و علوم او خطري است براي راه و رسم زندگي مسيحي،و ماده گرايي تمام عيار، بدتر از آن تهديدي است براي ايمان مسيحي به خدا،خداي آفريننده و نگه دارندهء کل طبيعت.بارکلي مدعي بود اشياء دنيوي به راستي هماني است که ما ادراک مي کنيم ، منتها اينها <شي> نيستند.يادت هست که لاک گفت ما نمي توانيم دربارهء <کيفيات ثانويه>اشياء اظهار نظر کنيم .نمي توانيم بگوييم سيب سبز يا ترش است .فقط مي توانيم بگوييم درک ما از آن چنين است.ولي به گفتهء لاک <کيفيات اوليه>از قبيل غلظت و جاذبه و وزن، در واقع متعلق به هستي خارجي پيرامون ما مي باشد .و هستي خارجي ، جوهر مادي است.
لاک مانند دکارت و اسپينوزا اعتقاد داشت عالم مادي هستي واقعي است . اين درست چيزي است که بارکلي مورد سوال قرار داد ، و اين کار را با منطق تجربه گرايي کرد.گفت فقط چيزهايي وجود دارند که به حس درک مي شوند.و <ماده>يا <ماديت>را ما ادراک حسي نمي کنيم. ادراک ما از چيزها به عنوان اشياء ملموس نيست .اگر گمان بريم هر آنچه به حس درک مي شود داراي <جوهر> نهان خود است قضاوت سنجيده کرده يم.هيچ دليل تجربي براي چنين ادعايي در دست نداريم.
بارکلي معتقد به نوعي <روح> بود.مي گفت تصورات ما همه علتي در وراي خود آگاهي ما دارد،و اين علت مادي نيست.معنوي است. به نظر بارکلي روح من ـ مثل هنگامي که خواب مي بينم مي تواند علت تصور من باشد ،ولي علت تصوراتي که جهان <مادي> را ساخته، اراده يا روح ديگري است.همه چيز ناشي از آن روح است ، روحي که علت <هر چيز در همه چيز >است.بارکلي البته به خدا مي انديشد، مي گويد: افزون بر اين مي توانيم ادعا کنيم که درک حسي ما از وجود خدا بسيار روشنتر است تا درک حسي ما از وجود انسان.بارکلي گفت: هر چه که مي بينيم واحساس مي کنيم اثري از قدرت خداست.زيرا خدا از نزديک در ذهن ما حضور دارد ، و انبوه تصورات و ادراکاتي را که مدام به مغز ما مي تازد به وجود مي اورد.
تمامي جهان پيرامون و تمامي حيات ما در وجود خداست .خداوند تنها علت وجودي هر چيز است .ما فقط در نفس خدا وجود داريم.بارکلي فقط هستي مادي را مورد پرسش قرار نداد . در وجود مستقل يا مطلق <زمان> و <مکان> نيز شک کرد.ادراک حس ما از زمان و مکان مي تواند صرفآ توهم ذهن باشد .يک يا دو هفتهء ما ضرورتآ يک يا دو هفتهء خدا نيست.به گفتهء بارکلي ، تنها چيزي که ما مي توانيم بدانيم اين است که ما روح هستيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 2:52  توسط حسام